#می_گل(جلد_اول)_پارت_762

-شهروز حوله بده!!!

صداي بغض آلود مي گل حال شهروز و خراب تر کرد.

حوله رو از پشت در بهش داد و رفت تو هال روي کاناپه وسط اون همه به هم ريختگي نشست و سيگارش و روشن کرد!!!

با ديدن مي گل که بلوز و شلواري پوشيده بود و وسط هال مستاصل ايستاده بود از جاش بلند شد و رفت سمتش.

-بيا عزيزم.

-تو چيکار کردي؟

-من؟؟؟من تنها؟؟؟

مي گل با کمک شهروز روي مبل تکي نشست.تمام ديشب يادش بود..اما خودشم تعجب کرده بود از کارايي که کرده بود و حرفهايي که زده بود!!!

به شهروز که سيگار ميکشيد و خيره نگاهش ميکرد نگاه کرد

-خوبي عزيزم؟درد نداري؟؟؟

-قرص داريم؟

-آره..الان برات ميارم.

مي گل در حالي که مسکن و ليوان اب و از شهروز ميگرفت گفت:همه چي رو يادم مياد..اما نميدونم چرا اون کارهارو کردم!!!

romangram.com | @romangram_com