#می_گل(جلد_اول)_پارت_761
باز فکرهاي منفي سراغش اومد..چيز عجيبي هم نبود...اگر يه جو وجدان تو وجودش بود بايد هم اين فکرهارو ميکرد!!!
از حموم اومد بيرون..مستقيم رفت تو اتاق..چراغ و روشن کرد..مهم نبود مي گل بيدار بشه..اصلا ميخواست که بيدار بشه!!!وقتي ديد مي گل هيچ حرکتي نکرد رفت و پتو رو که خودش روش کشيده بود زد کنار...با ديدن اون صحنه بلافاصله پتوروکشيد روش...شلواکي پوشيد و رفت دوش حموم و باز کرد
*اينجوري نميشه..بايد بفهمه چي شده.. وگرنه با اين ديدن اين همه خون شوکه ميشه...رفت تو اتاق مي گل و بلند کرد و رفت تو حموم و گذاشتتش زير دوش اب ولرم!!
مي گل بيدار شد...چند تا نفس عميق کشيد و چهار دست و پا از زير دوش اومد بيرون...به شهروز که ايستاده بود و نگاهش ميکرد نگاه کرد...بعد خودش و نگاه کرد...از اين صحنه خجالت کشيد...تازه هوشيار شده بود...
-برو بيرون!!
-خوبي؟؟
-مي گل خودش و پوشوند و گفت:برو بيرون شهروز!!!
شهروز اومد بيرون و در بست همونجا روبروي در حمام نشست و داد زد:حالت خوبه..حواست سر جاشه؟؟؟
مي گل که شوکه بود گفت:آره...خوبم...اما...
-اما چي؟؟؟چي شده؟؟؟
ميخواست ببينه مي گل خودش چيزي فهميده؟؟
معلوم بود که فهميده!!
romangram.com | @romangram_com