#می_گل(جلد_اول)_پارت_758

-خب برو..ولي رفتي ديگه اسمم رو هم نيار!!

-مي گل..

-اسمم و نبر...وقتي اينقدر ازم بدت مياد که حاضر نيستي کنارم باشي!!!

-سه شنبه وقت دکتر دارم..برم آزمايش...

-اين همه راه پيشگيري...

-هههييييشششش.

شهروز مي گل و کشيد تو بغلش!!!

-عزيزکم....من و تو مال هميم....بزار من برم آزمايش...دکتر برم..دارو بگيرم!

-امشب اخرين شبيه که محرميم!!

-باز صيغه ميکنيم خب.

-بازم صيغه؟؟؟

شهروز تو نور مهتاب چشمهاي دريايي مي گل و نگاه کرد..چقدر معصومانه با تمام وجود شهروز و طلب ميکرد...ميتونست حالش و درک کنه....وقتي ادم اسير شهوت ميشه گاهي هيچي و نميبينه..اما اينبار شهروز بود که بايد مي گل و کنترل ميکرد تا متهم نشه!!!حرکت سر انگشتهاي مي گل روي سينه اش باعث شد چشمهاش و ببنده!!

دستش و گرفت

romangram.com | @romangram_com