#می_گل(جلد_اول)_پارت_757


-هر طور راحتي اونجا هم بايد مثل اينجا قشنگ باشه...

اين و گفت دست شهروز و گرفت و کشيد سمت اتاق روبرو!!

شهروز ايستاد و با ايستادنش مي گل و وادار کرد بايسته

-مي گل!!!تمومش کن...برو اب بزن به صورتت يه کم سر حال بياي!!

مي گل دست شهروز و پرت کرد و گفت:ميگم دوستم نداري ميگي نه..اين و گفت و رفت تو اتاق و خودش و پرت کرد رو تخت و شروع کرد گريه کردن!!!

شهروز در و باز کرد و سرکي کشيد تو اتاق...سري تکون داد و رفت کنار مي گل نشست..موهاش روي تخت رها شده بود..دستي روش کشيد و گفت:ميترسم از اتفاقي که ممکنه بيافته عزيزم.

-اين همه راه جلو گيري هست..اصلا بيافته مگه تو داري چي شده؟؟

-عزيزکم...فقط بيماري نيست...اصلا مگه قراره....

-مي گل نشست لبش و به لبهاي شهروز چسبوند و گفت:دوستت دارم!!!و اين حرکت و چند بار تکرار کرد!!!

-مي گل اذيتم نکن..داره کنترل کردن برام سخت ميشه!!!

اما مي گل ول کن نبود..حرف خودش و ميزد و شهروز و کلافه کرده بود..وقتي ديد مهارش سخته تصميم گرفت آماده باش بخوابه....اين دختر زيادي حالش خراب بود....ميدونست اگر اتفاقي بيافته فردا به خائن بودن و سوء استفاده گري متهم ميشه...پس بايد مقاومت ميکرد..هر چند ديگه طاقت خودشم تموم شده بود...حالا مي گل ...عشقش..کسي که آرزوش رو داشت با ميل خودش هر چند تو مستي داشت خودش و در اختيارش قرار ميداد..اما حيف و صد حيف که شرايط باهاشون يار نبود!!

وقتي برگشت تو تخت مي گل کلا لباسهاش و در اورده بود..با روي ظاهرا ترش گفت:لباس نپوشي ميرم!!!


romangram.com | @romangram_com