#می_گل(جلد_اول)_پارت_754
وقتي ديد مي گل تکون نخورد لباسهاش و انداخت کنارش و خودش هم نشست کنارش...دستي تو موهاش کشيد و گفت:خوابت مياد..ميدونم..لباسهات و عوض کن بخواب...
-تو هم بخواب پيشم!
شهروز نفس عميقي کشيد خواست عصبانيتش و فرو بده
-باشه ميخوابم..لباسهات و عوض کن.
مي گل غلتي زد و همونطور دست شهروز هم کشيد گفت:بخواب ديگه!!!
شهروز دستش و کشيد..لباسهاي مي گل و برداشت و گفت:با اين لباسها؟؟؟مي گل با اين لباسها نرو تو رختخواب..پاش و عوضشون کن..اين و گفت و مي گل و با يه حرکت از روي تخت بلند کرد!
مي گل که حالا روبروي شهروز قرار گرفته بود دست برد و دکمه لباس شهروز و باز کرد و گفت:تو چرا در نمياري؟
شهروز نفس تو سينه حبس شده اش و داد بيرون و مچ دستهاي مي گل و گرفت و نذاشت به کارش ادامه بده
-عزيزم...ميرم بيرون لباس بپوش
-نه...نرو....
-بر ميگردم....بپوش.... برميگردم!!!
-نه...بر نميگردي..ميخواي بري...تو من و دوست نداري...دوست داشتي نميرفتي..مثل بقيه که باهاشون ميموندي ...همش تو اتاقت بودن..تو من و نميخواي...
-بس کن!!
romangram.com | @romangram_com