#می_گل(جلد_اول)_پارت_753
-نميتونم...شهروووز!
شهروز برگشت و در حالي که توي کمد دنبال يه لباس مناسب براي مي گل ميگشت گفت:جانم؟؟؟بگو...تو خوبي خانومي؟؟
-شهرووووز!
-جانم عزيزم؟
-تو من و دوست نداري..
-کي گفته؟؟هر کي گفته بي خود کرده!!!
-من ميگم
شهروز در حالي که تاپ و شلوار راحتي و از تو کمد بيرون کشيد گفت:چرا اين فکر و ميکني؟من عاشقتم!!!
-اگر دوستم داري چرا مثل دخترهايي که باهاشون بودي من و بغل نميکني؟؟؟بوسم نميکني؟
شهروز که چشمهاش گرد شده بود گفت:مي گل!!تو خيلي خوردي فکر کنم...پاش و لباست و عوض کن!
-نميتونم...نميخوام.
-بد مستي نکن...
romangram.com | @romangram_com