#می_گل(جلد_اول)_پارت_752
-پس برو لباسهات و عوض کن
-من لباس ندارم که!!!
-مگه ميشه ادم تو خونه خودش لباس نداشته باشه؟؟؟برو تو اتاق سمت چپيه تو کمد لباس هست!!!
با رفتن مي گل شهروز شيشه هاي روي ميز و توي کابينت قايم کرد....نميخواست مي گل بيشتر از اين بخوره!!!
مي گل با وارد شدن به اتاق مات و مبهوت شد....نميدونست چيزايي که ميديد اثرات مستيه يا حقيقت داره...يه اتاق کوچولو با يه تخت کلاسيک طلايي و ديوارهايي با کاغذ ديواري مشکي طلايي و رو تختي مشکي براق!!!
صداي شهروز از بهت درش آورد
-مي گل!!چي شدي؟؟؟
مي گل بي توجه به اين سوال خودش و با همون لباسها رها کرد روي تخت....براش لذت بخش بود..وقتي اتاق براي اونه تختم براي اونه ديگه!!
شهروز به دنبال مي گل اومد تو اتاق...حقيقتا نگرانش بود...مي گل زياده روي کرده بود...وقتي مي گل و ديد که روي تخت افتاده اول آروم صداش کرد!
با شنيدن صداي مي گل خيالش راحت شد که مي گل حالش خوبه.
-شهرووووززززز!!!
-جون دلم؟؟چرا لباست و عوض نکردي؟
romangram.com | @romangram_com