#می_گل(جلد_اول)_پارت_755
فرياد شهروز مي گل و ساکت کرد!
-اون دخترايي که من باهاشون بودم مال اين کار بودن...اما تو چي؟
-منم ميخوام با تو باشم..ما به هم محرميم.
شهروز دستش روي لبهاش کشيد و گفت: وووااايييي!!مي گل..پاش و اصلا بريم خونه.
بعد با خودش فکر کرد خب بريم که چي بشه؟؟؟مثلا اونجا کسي هست که تنها نباشيم؟؟؟
بلوز ميگل و برداشت و گفت:بيا بپوش عزيزم......
وقتي ديد مي گل همچنان داره نگاهش ميکنه دست برد و دکمه هاش رو باز کرد..نفسش تو سينه اش حبس شده بود...خيلي آروم بلوز مي گل و از تنش در اورد...دستش و کشيد روي بازوي ظريفش...بي اختيار به تنش نگاهي انداخت...ولي خيلي زود چشم ازش گرفت....
*الان مسته....فردا از خواب پاشه انگ تجاوز ميزنه!در ضمن اين مريضيه لعنتي...آه کثافت...اين ديگه چي بود؟؟؟
به چشمهاي خمار مي گل نگاه کرد....متوجه شد مي گل دکمه هاش و باز کرده!!
-چيکار ميکني عزيزم؟
-اين اخرين شبي هست که به هم محرميم...
-ميدونم عزيزم..اما شرايطش نيست...
romangram.com | @romangram_com