#می_گل(جلد_اول)_پارت_741


-نگران نباش 1 شب مونده تحملش کن فردا درش مياري.





مي گل که گيج شده بود خواست توضيح بده که با رسيدن به يه عده ديگه مجبور شد سکوت کنه..بعد از اون هم ترجيح داد چيزي نگه...فکر کرد همش بهانه است..ميخواد من و آزار بده...اصلا مشکل روحي رواني داره.....با رسيدن به بالاي پله ها و ديدن آرمان با يه ليوان مي لبخند گرمي بهش زدن...اون هم جلو اومد لبخند زد و گفت:تبريک ميگم!





شهروز:مرسي آرمان جان..خيلي زحمت کشيدي با اين همه کاري که داري باز من و تنها نذاشتي!!





-اين چه حرفيه؟؟هر کاري کردم براي برادرم کردم...






romangram.com | @romangram_com