#می_گل(جلد_اول)_پارت_742

در انتها با لبخندي هر دورو بدرقه کرد و باز از همون بالاي ايوون به سمت جمعيتي که ميرقصيدن برگشت...شهروز و مي گل داخل ساختمون رفتن..مي گل با ديدن توي ساختمون شوکه شد....خونه به طرز زيبا و با سليقه اي ديزاين شده بود..يه سري از وسايل همونايي بود که با شهروز خريده بودن....اما خيلياي ديگه اش رو ظاهرا خود شهروز که در اصل ديزاينر خريده بود و تزيين کرده بود...يه ويلاي سفيد و بنفش!!!نفسش تو سينه اش حبس شده بود..اول که با ديدن باغ مي گل و حالا باد يدن خونه ديزاين شده!با کشيده شدن دستش توسط شهروز به خودش اومد....شهروز در حالي که به سمت يه عده ميبردتش زير گوشش زمزمه کرد:بعدا خوب خونه رو ميبيني نميخوام بدونن برات تازگي داره!!! با اونها هم سلام و احوال پرسي کردن ...با نشستن شهروز کنار دوستاش و در واقع پشت ميز بار مي گل ترجيح داد ازشون جدا بشه و شهروز هم اصراري بر موندنش نکرد.





بين جمعيت به سما و گلاره ملحق شد و باهاشون رقصيد...بعد از نيم ساعت هر سه تاشون يعني گلاره و سما و نامزد سما عذر خواهي و خدا حافظي کردن و به بهانه ي اينکه سما اينها مهموني دعوت دارن و گلاره هم بايد برسونن مهموني رو زودتر از موعد ترک کردن....با رفتن اونها مي گل دوباره ياد شهروز افتاد...برگشت تو..ديدتش...همونجا که نشسته بود..اما با ديدن خاطره که در حال خنديدن با شهروز بود و در آخر ليواني که شهروز دستش داد خونش به جوش اومد...با عصبانيت به سمتشون رفت ..شهروز با ديدن مي گل لبخندي زد و دستش و به سمتش دراز کرد..با اين کار شهروز همه به سمت مي گل برگشتن.مي گل هم با کلي غرور دستش و تو دستهاي شهروز گذاشت و با فشار دست شهروز متوجه شد که بايد کنار شهروز بشينه...اين کار رو کرد...فکر ميکرد خاطره زود اونجارو ترک کنه و از حسادت عکس العملي نشون بده...اما اينطور نشد..چون واقعا چيزي بينشون نبود.خاطره خودش کنار کشيد و جاش و داد به مي گل و در جواب کيارش که گفت:از دست تو کي خلاص ميشيم گفت:هر وقت تو بياي خواستگاريم.





با اين حرف جمع از خنده ترکيد...کيارش که به حاضر جوابي معروف بود گيج و مات خاطره رو که غش غش ميخنديد نگاه کرد و گفت:کمتربخور اينقدر توهم نزني!!!





بعد رو به شهروز کرد و گفت:براي اين کمتر بريز وگرنه امشب تا عقدش نکنم بي خيالم نميشه ها!!!





با اين حرفها جو جمع شوخ تر شد..در اين بين شهروز که به سمت ميز دولا شده بود و نشسته بود تکيه داد و مي گل و کشوند عقب و گفت:دوستهات رفتن؟

romangram.com | @romangram_com