#می_گل(جلد_اول)_پارت_729


-بله عزيزم...ميخوام با هم سواري کنيم!!!

تمام جمله رو با حرکات سر و چشم و ابرو گفت.

-خودت رو مسخره کن!

-مسخره ات نکردم گلم....جواب دادم ديگه!!!

-من کاديلاک و سوار ميشم!

اين و با عشوه گفت و رفت سمت کاديلاک.شهروز دستش و گرفت و گفت:نه!!کاديلاک بد قلقه مي گل..ميخوايم بريم گشت...اذيتت ميکنه..سالار آروم تره.

-اگر خاطره بفهمه چي؟

-بفهمه..اينجا کسي با کسي از اين حرفها نداره..بارها شده خاطره و پدرش خواستن با هم سواري کنن کاديلاک و بردن...من بعدا فهميدم..بعدم ناراحتي برم به پدرش بگم!

-جدي ناراحت نميشه؟؟؟

-نه!!قول ميدم نميشه!حالا شک داري بيا زنگ بزنم ازش اجازه بگيرم.

مي گل با چشمهاي گرد شده به شهروز که لبخند بدجنسانه اي کنج لبش نشسته بود نگاه کرد و گفت:نميخواد...بدجنس...!!!حالا گشت ديگه چيه؟؟؟

-ميفهمي!


romangram.com | @romangram_com