#می_گل(جلد_اول)_پارت_728
ولي ته دلش اين حس بود..شايدم طبيعي بود....
صداي شهروز از فکر درش آورد:نميخوام بگم به خاطر اين بيماري ديگه دنبال خاطره نيستم...چون واقعا از اولم نبودم..حتي اگر از اين بيماري خبر نداشتم..اما اين و ميگم که اين بيماري باعث شده من خيلي رو روابطم فکر کنم....مطمئن باش با وجود اين بيماري آخرين دختري هستي که بهش فکر کردم و ميکنم....
-و در صورتي که ايدز نداشته باشي؟
-ديگه هيچ دختري تو زندگيم وارد نخواهد شد...
مي گل با شک به شهروز نگاه کرد!
شهروز چشمکي بهش زد و گفت:چون قراره ازدواج کنم!
بعد دستش و دور بازوي مي گل انداخت و گفت:با عشقم!
مي گل خودش و ازش جدا کرد....خواست بگه اگر ايدز داشته باشي با هم نميمونيم؟..اما همون ترس دروني نذاشت..فکر کرد اگر گفت ميمونيم آيا من ميتونم باهاش بمونم؟؟؟اصلا اين کار درسته؟؟؟
شهروز:سالار و براي مي گل زين کن...من خودم کاديلاک و زين ميکنم!!!
صداي مي گل از فکر درش اورد
-مگه تو هم با من سوار ميشي؟
-نشم؟
-هنوز اين عادتت که سوالي و جواب نميدي و داريا!!!!
romangram.com | @romangram_com