#می_گل(جلد_اول)_پارت_730
*سوپرايزشه ديگه.....براي روزهاي آخر بد نيست!
در حالي که پشت شهروز قدم ميرفت به توصيه هاش هم گوش ميکرد.
-زياد از من دور نشو..سعي نکن تند بري...تند تر از يورتمه نرو....از چيزي ترسيدي جيغ نزن..اسب برت ميداره..اگر اسب برت داشت نترس..محک رو اسب بشين و سعي نکن به زور نگهش داري..عصبيش ميکني... جيغ هم نزن..من ميام دنبالت!!!
مي گل دهنه ي اسب و کشيد و گفت:مگه کجا داريم ميريم؟؟چرا داري ميري بيرون از باشگاه؟
شهروز هم ايستاد..اسب و به سمت مي گل برگردوند و گفت:ميريم جنگلهاي اطراف دور بزنيم!تفريح جالبيه....خوش ميگذره..نترس...هيچي نميشه...من اينهارو براي احتياط گفتم...!
بعد دولا شد دهنه ي اسبش و گرفت و کشيد چند ضربه به پهلوي اسب زد تا اسب حرکت کنه!!
-بيا گلي..بيا..نترس....!!!
هر دو از در پشت باشگاه بيرون رفتن....منظره جنگل فوق العاده بود
مي گل:من فکر نميکردم تو تهران جنگلهاي اي شکلي هم باشه!
-اينجا تهران نيست..اطراف تهرانه!
-منظورم همون بود ديگه!!
شهروز بلند خنديد!
-من جيگر اين دلخوريات و.....عروسک...!!!
romangram.com | @romangram_com