#می_گل(جلد_اول)_پارت_712
-تکليف اين زندگي لعنتي و!!
-منظورت چيه؟؟
-پاش و اينقدر سوال نپرس!
-تا جواب ندي نميام..
-پاش و مي گل..بريم آزمايش بده خيال من راحت بشه..
-ميخوام ببينم منظورت از اينکه تکليفمون مشخص بشه چيه.
-هيچي پاش و بريم.
-نميام..
باز رفت زير پتو!
-مي گل داري عصبانيم ميکني..خب چرا نمياي؟
-چون دو پهلو حرف ميزني!
-خيلي خب پاش و آماده شو بهت ميگم منظورم چي بود..
مي گل خوب ميدونست از دست شهروز نميشه در رفت.از جاش بلند شد و گفت:يه دوش بگيرم؟
romangram.com | @romangram_com