#می_گل(جلد_اول)_پارت_713
-دو تا دوش بگير...اما حاضر شو..منتظرتم!
شهروز آماده شد و روي کاناپه نشست...سيگاري روشن کرد و فکر کرد..
-اين آزمايش بده بفهمم سالمه..ديگه هيچ آرزويي ندارم...خودمم جهنم..حقمه..ميخواستم گ.ه زيادي نخورم!
-من حاضرم.
شهروز باز پريد بالا
-مي گل چرا داد ميزني؟
-ديدم تو فکري گفتم از اين حال و هوا درت بيارم.
-من سنم به اين کارها نميخوره ها...سکته ميکنم ميافتم...
هنوز حرفش تموم نشده بود که تلفنش زنگ خورد.به شماره نگاه کرد..نيکي بود..با ترس تو چشمهاي مي گل که با همون لبخند نگاهش ميکرد نگاه کرد و گفت..من ميرم تو بيا.
مي گل زيرکانه گفت:من که آماده ام..خب با هم ميريم!
شهروز مستاصل گوشيش و نگاه ديگه اي انداخت و به سمت در رفت..
-جواب بده..بنده خدا حتما کار واجب داره.
romangram.com | @romangram_com