#می_گل(جلد_اول)_پارت_711


-چرا تو تاريکي نشستي حالا؟

-چون ديگه تاريک و روشن برام معنا نداره...همه جا همينجوريه برام!

-شهروز اينطور نيست..

حالا مي گل هم بغض کرده بود..به سمت شهروز رفت..اما شهروز با عجله بلند شد و به سمت اتاقش رفت..در حالي که در و به هم ميکوبيد داد زد:برو بخواب!

-------------------------------

-مي گل...مي گل جان...پاش و ديگه ...نميخواي بريم ازمايشگاه؟

مي گل غلتي زد و پتو رو پيچيد دور خودش و گفت:خوابم مياد!!!

شهروز خودشم نميدونست چش شده بود؟؟؟اين حرکاتي بود که خودش براي دخترها انجام ميداد هيچ وقت فکر نميکرد از اينکه اين اتفاق برعکس بشه اينقدر لذت ببره..

-پاش و وروجک ...پاش و بريم تکليفمون معلوم بشه!

-تکليف چيمون؟

-از زير پتو بيا بيرون بعد حرف بزن ببينم چي ميگي؟

مي گل پتو رو زد کنار:ميگم تکليف چي رو؟


romangram.com | @romangram_com