#می_گل(جلد_اول)_پارت_679


-بله؟

گوشه لبش سوخت.دستش و روش گذاشت و اوف کش داري گفت.-منزل تقوايي!!!-بفرماييد!!-خانوم مي گل تقوايي؟مي گل با شنيدن اسمش کنار فاميل شهروز لبخند زد.-بفرماييد خودم هستم!-يه بسته داريد!-از کجا؟-از...اااوووممم...از آمريکاس فکر کنم!!!

-براي من؟

-شما خانوم مي گل تقوايي هستيد؟

-بله!!!

-پس براي شماس..لطف کنيد کارت شناسايي هم همراهتون باشه!!

-تشريف بياريد بالا!!!

تو اين فاصله مي گل مانتو پوشيد..کارت مليش و برداشت....

در و باز کرد و منتظر موند...در اسانسور باز شد..مرد با جعبه بزرگي از اسانسور بيرون اومد

بسته رو به مي گل داد و دفتري داد تا امضا کنه با ديدن کارت شناسايي گفت:شما که فاميلتون..

-بله..فاميل همسرم تقوايي هستش..متاسفانه کارت شناساييش و ندارم نشونتون بدم!!!

مرد شونه اي بالا انداخت و گفت:اشکال نداره!!!


romangram.com | @romangram_com