#می_گل(جلد_اول)_پارت_680

مي گل برگشت تو خونه..مانتوش و سريع در اورد و شروع کرد به باز کردن جعبه..

*ديدي همش سوپرايز بود...بي خودي يه کاري نميکنه..اين همه بد اخلاقي براي....

با باز شدن در جعبه حتي نتونست فکر کنه...چي ميديد؟؟؟يه لباس عروس!!!

چهار زانو نشست کنار جعبه...بغض کرد...تو ديوونه اي شهروز....قطره اشکش روي لباس ريخت..سريع خودش و کشيد عقب....بلند شد و لباس و با خودش بلند کرد...لباس دکلته با بالا تنه کار شده...دامن پفي بزرگ!!!يه لباس رويايي..جلوي اينه رفت و لباس و گرفت جلوش...قطره خون گوشه لبش که از باز شدن دوباره زخمش تراوش کرده بود اخلاق اخير شهروز و براش تداعي کرد...رفت تو اتاقش...اول خون گوشه لبش و پاک کرد....بعد لباس و پوشيد...

*اين لباس براي منه!!!

موهاش و پشت سرش بست....لختيه شونه هاش و دوست داشت...اين ارزوي هر دختري بود!!!يه لباس عروس...يه شب روياي..يه داماد...

*داماد....يه داماد بد اخلاق...

باز تو اينه به خودش لبخند زد....دزست ميشه!!!قدم برداشت...لباس زير پاش ميرفت...از توي کمدش کفشي رو که شب مهموني دو نفرشون پوشيده بود و در اورد و پوشيد..حالا لباس اندازه اش بود!!!

با شنيدن صداي در به سمت هال رفت.

با ديدن شهروز که مثل چند وقت اخير گرفته و پکر و سر به زير وارد خونه شده بود با هيجان گفت:سلام!!

شهروز سرش و بلند کرد با ديدن مي گل تو اون لباس با کف دست رو پيشونيش کوبيد:اين و يادم رفت کنسل کنم!!!!

-خوشگله؟

-برو درش بيار..

romangram.com | @romangram_com