#می_گل(جلد_اول)_پارت_678
-آره!
-چرا؟؟
-بعد من قراره به کي برسه؟؟اگر با هم ازدواج ميکرديم به خودش ميرسد..اما الان؟نميخوام دست هيچکس بيافته..بايد به نامش کنم!!!بايد اينده اش تامين باشه!
-شهروز صبر کن..پياده شو با هم بريم..ولت کنم فردا صبح ميري ميخوابي تو قبر
-همينم هست....اولين خبري که از رابطه مي گل با کس ديگه اي بهم برسه بايد برم همونجا!!!
-مي گل دوستت داره!!
-تو ديگه بس کن....تورو هم ميزنما...نميخوام اين و هي ياد آوي کنيد...عذاب وجدان اين مريضي لعنتي کمه شما هم هي رابطه مارو يادآوري ميکنيد؟
-شهروز....تو براي من مثل برادر ميموني...من به اندازه يه برادر نداشته دوستت دارم!!!با وجود اينکه با تمام کارهايي که ميکردي مخالف بودم اما هيچ موقع پشتت و خالي نکردم..چون دلت پاک بود....الان وقتي از اين مريضي کوفتي حرف ميزني انگار با پتک تو سرم ميکوبي...به خدا من بد تورو نميخوام...برادرانه ازت خواهش ميکنم.حداقل يه دکتر برو!!!
لحن نرم و مهربون آرمان شهروز و آروم کرد و گفت:خيلي خب..تو کاري که گفتم و بکن..!!!اصلا مريضي نه..شايد تصادف کردم مردم....مي گل بايد تامين باشه!!!
-باشه اون کار و بکن...اما همه رو وکالتي برات ميزنم.....درست نيست همه چي رو به نامش کني...با اينکه ميدونم خيلي خانومه و کاري نميکنه...در ضمن بهش هم نگو اين کار و کردي....تو ميخوا اينده اش تامين باشه..انشالله سالها بالا سرش هستي و زندگيش و تامين ميکني و احتياج به اين کارها نميشه....اما قول بده اول بري دکتر...اگر لازم بود باز ازمايش بدي و اگر خدايي نکرده حقيقت داشت به مي گل همه چيز و بگي...بزار تصميم بگيره..شايد خواست با وجود اين موضوع باهات بمونه!!!
-بسه آرمان..اون بخواد من نميخوام....نميخوام يه دختري که تو اوج نکبت پاک زندگي کرد حالا به پاي مني که تو نکبت خودم و بيچاره کردم بسوزه!!!اون لياقت يه زندگي اروم و سالم و داره!!
آرمان سري تکون داد و شروع کرد به تنظيم مدارکي که شهروز خواسته بود..ميدونست حرف شهروز يکيه!!!
با صداي زنگ از خواب پريد شهروز نميتونست باشه چون شهروز کليد داشت...به سمت ايفون رفت با ديدن مرد غريبه اي پشت در گوشي رو برداشت
romangram.com | @romangram_com