#می_گل(جلد_اول)_پارت_674
-چي؟؟؟کي و زدي؟؟؟
-مي گل و.....زدم تو صورتش...لبش داشت خون ميومد...
آرمان از جاش بلند شد و دست شهروز و که روي صورتش بود برداشت :چي ميگي شهروز؟؟؟چرا زديش؟
-گفت بزن تو صورتم بگو دوستم نداري...منم خل شدم زدم!!!
-تو رواني هستي به خدا!!!
-ديگه تو نميخواد حقيقت و بازگو کني!!!
-الان خونه است؟
-نميدونم....آرمان من چه کنم؟؟؟از نبودش ميترسم..از بودنش هم ميترسم....دارم آزارش ميدم..
-خب بهش بگو..
-نميتونم..ميفهمي؟؟؟نميتونم.. ..خجالت ميکشم...
-شهروز....تو بايد يک بار ديگه آزمايش بدي...مگه خود آزمايشگاه نگفت اين آزمايش کافي نبست؟
-نميتونم..نميخوام...آرمان تو نميدوني ديدن سه تا حرفHIVهمراه با کلمه positiveروبرش يعني چي؟؟؟يعني اوار...اواري که مستقيم تو فرق سرت فرود بياد...يعني مرگ...مرگ همه چيز...مرگ عشقت..مرگ زندگيت....ميدوني...به نظر من ايدز ذره ذره ميکشتت...کاش يه مرضي بود تا ميفهميدي ميمردي..چون اينجوري ذره ذره ميميري...ميميري وقتي فکر ميکني عشقت بايد مال کس ديگه اي بشه چون با تو امنيت جاني نداره....ميميري وقتي فکر ميکني عشقت در کنار کس ديگه لباس عروسي تنش ميکنه....ميميري وقتي هر بار فکر ميکني بهش بگم يا نه؟
هق هق گريه اش به صداش غلبه کرد...اما تو همون هق هق ناليد:ميميري وقتي فکر ميکني اگر عشقت...عزيز ترين کست رو مبتلا کرده باشي!!!
romangram.com | @romangram_com