#می_گل(جلد_اول)_پارت_673
-اره...فرداي مه.....
حرفش و قطع کرد..انگار با کس ديگه اي حرف بزنه گفت:سلام..خوبي؟؟خوش اومدي!!
مي گل صداي گرفته شهروز و شنيد...اول سرفه کرد :مرسي...مزاحمت نميشم..کارت و بکن بعد حرف ميزنيم!!
-نه کاري ندارم!
بعد دوباره خطاب به مي گل گفت:من خودم با شما تماس ميگيرم!!!
با صداي بوق ممتد...مي گل دکمه قطع تلفن و زد و خودش و رو تخت ولو کرد....
*ايدز؟شهروز؟دروغه...الکي ميخوان من و بپيچونن!!!مسخره تر از اين دروغ نبود آرمان بگه؟؟؟شهروز رفته بود پيشش چيکار؟؟؟به من چه..هرکار...مهم اينه که اينقدر من و نميخواد که يه همچين دروغي و ميگه!!!
اما من دوستش دارم.....ايدز مگه چيه؟؟؟يعني دکتر رفته؟؟؟اصلا دروغه...من ميدونم...محاله!!!
اينقدر فکر کرد که روي تخت خوابش برد
-شهروز گريه کردي؟
-زدمش!!!
romangram.com | @romangram_com