#می_گل(جلد_اول)_پارت_637


مي گل به حالت قهر روش و به سمت پنجره برگردوند!!

-شهروز بسته بزرگ روبان پيچي شده اي رو روي ميز گذاشت و گفت:بابت بد رفتاريهام معذرت ميخوام...حالا پاش و بريم باشگاه که دير شد!!!

-من نميام!!

صداي شهروز و شنيد که در حالي که دور ميشد گفت:مياي...زود باش!!!

با حرص از جاش بلند شد..راست ميگي...ميام..اما تکليفم و همين امروز مشخص ميکنم..شدم بازيچه دست اقا!!!

با ديدن لباسهاي سواري توي جعبه عصبانيت لحظه اي و کاذبش جاش و داد به همون عشق پاکي که تو قلبش لونه کرده بود!!!لباسهارو پوشيد..خدايي شهروز چطوري سايز من و ميدونه....

-اندازه اته؟

با صداي شهروز برگشت..شهروز هم لباسهاش تنش بود..

-مرسي عزيزم....

به سمتش رفت و خواست دستش و دور گردنش حلقه کنه که شهروز مسيرش و به سمت در پيش گرفت و گفت:چکمه هات و همونجا پات کن...!!!

مي گل دستهاش و که رو هوا مونده بود پايين انداخت..

-بي احساس!!!


romangram.com | @romangram_com