#می_گل(جلد_اول)_پارت_636
نگاهش و از روي مي گل دزديد!!!
-برو بگير بخواب!!!
-يعني چي شهروز؟؟؟تو چت شده؟؟چند روزه خيلي پکر و گرفته اي..دوست دارم اگر چيزي هست بدونم.....تو از اين رو به اون رو شدي...تو حتي جواب خواستگاريت رو هم نگرفتي!!!
-ديگه مهم نيست....چون من پشيمون شدم...
اين و گفت و با قدمهاي بلند و سريع خودش و به اتاقش رسوند و در و کوبيد به هم!!!1
مي گل هم متعاقبا همين کار رو کرد!!!
اون روز پنجشنبه بود...تو اين چند روز هرچقدر مي گل تلاش کرده بود به شهروز نزديک بشه کمتر موفق شده بود...از همون شب هم شهروز با مي گل حرف نزده بود..مي گل واقعا گيج شده بود....يعني دليل اين همه دوري اون هم يکباره چي ميتونست باشه!!
ساعت 1 بود که شهروز اومد...مي گل فکر کرد پس قرار باشگاه سرجاشه....اما از اتاق بيرون نرفت...فکر کرد کاش واقعا شهرستان زده بود.. اينطوري هم اون مستقل زندگي ميکرد هم شهروز!!!اما باز فکر کرد..نه اينطوري يعني پاک کردن صورت مسئله...من بايد بفهمم چرا اينطوري شده....يعني يه شب در کنار هم خوابيدن راضيش کرد؟؟يعني همينقدر من و ميخواست؟
با صداي تقه اي به در سرش و به سمت در بلند کرد...اما هيچي نگفت...از دست شهروز ناراحت بود..نميخواست جوابش و بده
-مي گل..!!!مي گل!!!
*چرا ديگه نميگه عزيزم؟؟؟دلم براي اين محبتهاش تنگ شده..دلم براي لبهاش تنگ شده..دلم براي بازوهاي محکم و قويش تنگ شده...چرا ديگه حتي باهام دست نميده؟؟؟ميخواد چي و ثابت کنه؟
با باز شدن در افکارش نيمه کاره موند
-بيداري ؟؟؟چرا در و باز نميکني؟
romangram.com | @romangram_com