#می_گل(جلد_اول)_پارت_635
-سلام...بگو کار دارم!!
*کاش اين چيزي که ميخواستم بهت بگم واقعيت داشت....کاش واقعا اين کار و ميکردم...اين اخلاقت غير قابل تحمله
تمام انرژي و هيجانش از بين رفت...با حرص گفت:من همه انتخابهام و زدم شهرستان تا از دست اخلاق گند تو راحت بشم..
اين و گفت و گوشي و گذاشت....چند لحظه بعد تلفن زنگ خورد..کسي جز شهروز نميتونست باشه!!
-مهم نيست پس از همين الان بشين دوباره بخون براي کنکور سال ديگه..چون تو از خونه من تکون نميخوري تا وقتي ازدواج کني و بري!!!
*ازدواج؟؟؟پس خواستگاري خودش چي شد؟؟؟
-ازدواج؟؟؟با کي؟؟
اما نميدونست شهروز تلفن و قطع کرده!!!
تا شب هزار و يک فکر کرد...اما نبايد زود وا ميداد....شهروز 1 سال و نيم با همه اخلاقها و مشکلات مي گل ساخت....حالا نوبت مي گل بود که اين رابطه رو وصل کنه!!!!
لباس خوب پوشيد...شام خوب درست کرد و منتظر شد...مثل تمام شبهاي اخير ساعت 12 و نيم بود که شهروز در و باز کرد و اومد تو..اما برخلاف شبهاي ديگه مي گل و با لباسهاي خوشگل و آرايش و لب خندون ديد....چقدر دلش براش پر ميکشيد..اما نبايد باز وا ميداد...بايد همينجا تمومش ميکرد...
-سلام...خسته نباشي!!!
-مرسي...
romangram.com | @romangram_com