#می_گل(جلد_اول)_پارت_638

بغض تو گلوش و فرو داد....!!!

جلوي در آسانسور به شهروز ملحق شد...به محض رسيدنش اسانسور هم اومد...هر دو سوار شدن!!!مي گل دستش و آروم اورد جلو تا دست شهروز و بگيره..اما شهروز به محض تماس سر انگشتهاي مي گل به بهانه در اوردن گوشيش دستش و کشيد!!!

تا توي ماشين مي گل عصبانيتش و با قدمهاي محکمي که برميداشت فرو نشوند..اين از نگاه تيز بين شهروز دور نموند....اما با خودش فکر کرد...برات لازمه...کم کم بايد دل بکني...!!!

شهروز ماشين و با صداي مهيبي از جا کند و اين صدا با خارج شدن از پارکينگ کمتر شد...

-شهروز!!!!من کاري کردم؟؟؟چيزي گفتم؟؟؟تو از من دلخوري؟

-نه...نه...نه!!!

-پس چته؟؟چرا اينطوري شدي؟؟؟تو 180 درجه با اون شهروز فرق داري...

شهروز ماشين و که براي باز شدن درب پارکينگ ايستاده بود به حرکت در اورد اما نه مي گل فرصت ادامه دادن حرفها براش پيش اومد نه شهروز تونست حرکت ش و ادامه بده..چون يلدا دست به سينه جلوشون ايستاده بود!!!

شهروز:برو کنار!!!

-برم کنار؟؟؟زندگي من و به گند کشيدي به همين راحتي برم کنار؟

-برو گمشو کنار بهت گفتم!!!

اما اينبار يلدا مي گل و مورد خطاب قرار داد و گفت:شما که دم از وفا و معرفت و وفاداري و خيانت نکردن ميزني....ميدوني اين گل پسرت با کي رابطه داره؟؟؟تو رستوران شيک باهاش قرار ميزاره و دل ميده و قلوه ميگيره؟

قبل از اينکه شهروز حرفي بزنه مي گل خيلي خونسردانه جواب داد:شهروز زندگيت و به هم زد؟چون راپورتت و داد؟؟؟کار اشتباهي کرد؟؟اگر کارش اشتباه بود تو چرا تکرارش کردي؟؟ميدوني چيه؟؟؟تو نه همسر خوبي براي شوهرت ميشي..نه دوست خوبي براي دوستهات...تو ادم نمک نشناس و بي چم و رويي هستي.....اگر شهروز کاري هم کرده به حرمت رازداري که من برات کردم حق نداشتي بياي ابروش و ببري...البته که من ميدونم با کي بود...با يه دختر قد بلند چشم و ابرو مشکي ...ميشناسمش...اما خوب شد حد اقل تورو هم شناختم!!!

romangram.com | @romangram_com