#می_گل(جلد_اول)_پارت_540





مي گل از گوشزد کردن اين مساله خوشش نيومد..دست شهروز و که تو دستش بود فشار داد..اين عمل غير ارادي و از روي حرص بود...شهروزم فشاري به دست مي گل داد و در جواب خاطره که گفت بابا دعوتتون کرد براي نهار گفت:ميرسم خدمتشون..فعلا!!!





و در برابر چشمهاي حسرت بار خاطره دست مي گل به سمت اسطبل اسب کشيد!!!





شهروز:اينقدر عکس العمل نشون نده....اگر قرار بود بين من و خاطره چيزي باشه تا الان تموم شده بود..وقتي تا الان اتفاقي نيافتاده از اين به بعدم نميفته!!!





-ميخواي نهار و باهاشون بخوري؟؟؟



romangram.com | @romangram_com