#می_گل(جلد_اول)_پارت_538
-بار آخر برات قلاب ميگيرم..بايد ياد بگيري تنهايي سوار اسب بشي!!
مي گل پاي چپش و کف دست شهروز گذاشت و خودش و کشيد بالا...اينبار با مهارت بيشتر...
-نخورم زمين!!!
-نه....فقط خودت و سفت نگه دار!!!
بعد از يکي دو دور که با ترس زد باز ترسش ريخت و نيم ساعتي سواري کرد....وقتي شهروز اعلام کرد بهتره تمومش کنن...به سمتش رفت و بهش ياد داد چطوري بياد پايين...در اخرين لحظه که مي گل دست شهروز و گرفت و اومد پايين خاطره رو ديد که داره با لبخند به سمتشون مياد!!
romangram.com | @romangram_com