#می_گل(جلد_اول)_پارت_505


با هم دست دادن

-مرسي..تو چطوري؟؟؟

دختره دولا شد و توي ماشن و ديدي زد و گفت:مهمون داري؟؟؟

سوالش پر از حسادت بود...اما شهروز خيلي عادي گفت:اوهوم...نامزدمه!!!

مي گل چشماش شد اندازه نعلبکي...

*نامزدشم؟؟؟خب اره هستم..اما اعلام کرد؟؟؟به اين دختره؟؟؟

دختره سر و گردني تکون داد و گفت:مبارکه...مارو دعوت نکردي چرا؟؟؟

-خبري نبوده...دعوتتون ميکنم..مامان بابا چطورن؟؟؟هستن؟؟؟

قبل از اينکه دختره جواب بده رو به پسر قد بلند و لاغري که داشت کمي دور تر ميرفت کرد و داد زد

-رشيد!!!!رشيد!!!بيا اين و ببر تو اسطبل!!

و در ادامه در صندوق و باز کرد...

دختر:شهروز من بايد باهات حرف بزنم!!!


romangram.com | @romangram_com