#می_گل(جلد_اول)_پارت_504
مي گل از نگاه شهروز خنده اش گرفت و گفت:خيلي گيج ميزنم؟؟؟
-اثرات درس خوندن زياده..کلا من رفتم انگار همون يه ذره اي هم که اب بندي شده بودي ريخته به هم!!!
وقتي پشت در باشگاه سوارکاري ايستادن مي گل گفت:واي...کاديلاک!!!
-اصلا تو اين 1 سال حالش و پرسيدي؟
-آخي...خوبه؟؟؟
-الان ميريم ميبينيش.
..شهروز براي دربوني که در و باز کرد دستي تکون داد و وارد پارکينگ شد از ماشين پياده شد
مي گل-کاش قند مياورديم...
-هويج خريدم براشون!!!
.مي گل هنوز در و باز نکرده بود که دختر خوشگل و خوش تيپي اومد سمت شهروز...کت کوتاه مشکي با دو تا دکمه طلايي که عکس کله اسب روش بود با شلوار سواري و چکمه پوشيده بود و شالي که فقط رو سرش انداخته بود
-سلام شهروز...
شهروز برگشت سمتش
-سلام...چطوري؟؟؟
romangram.com | @romangram_com