#می_گل(جلد_اول)_پارت_503
-چرا؟؟؟
-من دلم براي تو تنگ شده بود..براي خودت..براي وجودت...براي شهروز...اما تو فقط رابطه جنسي و ميبيني...
-مي گل شروع نکن....من که چيزي نگفتم..گفتم با اين کش کوفتي رو سرم جذاب ميشم؟ ؟تو کشش دادي...!!!
-تو همه چيز و تو رابطه ي جنسي ميبيني!!!
شهروز زد رو ترمز....نفس عميقي کشيد....سرش و گذاشت رو فرمون...ميخواست آروم بشه...نميخواست باز سر اين موضوع مسخره دعواشون بشه...
بعد از اينکه سرش و بلند کرد گفت:بعدا در اين مورد مفصلا صحبت ميکنيم...بعد براي اينکه جو و عوض کنه سعي کرد اروم و با مهربوني بگه:اگه گفتي داريم کجا ميريم؟
مي گل که متوجه شد باز شهروز رو عصباني کرده براي اينکه بحث تموم بشه گفت:نميدونم...ميريم نهار بخوريم.
-مگه گرسنه اي؟
-نه...گفتم شايد!!!
-يه جاي خوب..پيش يه نفر!
-بهشت زهرا؟؟؟
شهروز برگشت و با حالت بدي مي گل و نگاه کرد....
romangram.com | @romangram_com