#می_گل(جلد_اول)_پارت_506

-حرفي بين ما نيست خاطره!!!

-من صادقانه به تو ابراز علاقه کردم!!!

شهروز برگشت و به مي گل نگاه کرد..فکر کرد يعني شنيد؟؟

بله که شنيد!!اخمهاشم رفت تو هم...روش رو هم به سمت ديگه اي چرخوند!

شهروز برگشت و خاطره رو با دلخوري نگاه کرد.

خاطره شونه اي بالا انداخت و گفت:نميخواستم بشنوه خيلي بلند گفتم؟

-به مامان اينها سلام برسون!!!

خاطره صداش و آروم کرد..خيلي آروم!

-فقط يه بار....يه بار با هم صحبت کنيم!

شهروز با انگشت شصتش پشتش و نشون داد...يعني نامزد دارم!!

خاطره دستش و اورد جلو گفت:ميبينمت...فعلا!!!



-خدا حافظ!!

romangram.com | @romangram_com