#می_گل(جلد_اول)_پارت_481
-خيلي خب...باشه...فقط گريه نکن...
با صداي خانومي که چيزي رو اعلام ميکرد شهروز سرش و بلند کرد و گوش داد
-بايد برم خانومي....کاش اين همه راه و نميومدي...هرچند خيلي دلم ميخواست ببينمت...اما به همين زودي بايد برگردي...
-مهم نيست...همين که ديدمت کافي بود..
شهروز دست مي گل و گرفت و گفت:بيا....
بردتش بيرون در تاکسي رو باز کرد..مي گل و نشوند توش و به راننده پول داد و گفت...برسونيدش لطفا...!!!
براي هم بوس فرستادن و هر کودوم به سمت مقصدشون راهي شدن!!!
3 ماه پر التهاب گذشت.....التهاب از مزاحمتهاي وقت و بي وقت آراد جلو در آموزشگاه و خونه و...تا اينکه مي گل تصميم گرفت هر روز با آژانس بره و با آژانس برگرده به آژانس گفته بود هر روز سر ساعت دقيقا جلو در خونه منتظرش باشه و سر ساعت هم دقيقا جلو در کلاس بره دنبالش..حتي نميخواست فاصله در تا ماشين هم آراد باهاش هم کلام بشه....مخصوصا از بعد از جريان يلدا فکر ميکرد نبايد کوچکترين خيانتي به شهروز بکنه...هر چند بعد از مدتي ازش خبري نشد و گلاره خبر داد برگشته المان...اما باز هم مي گل اعتماد نميکرد.. تو اين مدت..شهروز در تب ديدار دوباره مي گل و ميگل علاوه بر دلتنگي شهروز تب تند کنکور و درس رو هم داشت...پيانو رو به کل رها کرده بود..شبانه روز درس ميخوند...گاهي فکر ميکرد..بد هم نشد شهروز رفت...بيشتر به درسم رسيدم..هر بار از شهروز ميپرسيد کي بر ميگردي ؟جوابش معلوم نيست و نميدونم بود....دلش ميخواست يه سوپرايز حسابي براي شهروز داشته باشه..برنامه اش هم چيده بود..اما بايد ميدونست کي قراره بياد..حتي آرمان هم ميگفت نميدونه شهروز کي بر ميگرده....صبح کنکور آرمان اومد دنبالش...باز هم مثل هميشه در نبود شهروز حامي خوبي بود...
romangram.com | @romangram_com