#می_گل(جلد_اول)_پارت_482



مي گل که سعي کرده بود تمام شب و بخوابه اما باز ساعت 4 صبح بيدار شده بود و ديگه نخوابيده بود..اينقدر خوابهاي رنگ و وارنگ و جور و واجور ديده بود از هر چي خوابه بدش امده بود!!!خواب که چه عرض کنم کابوس بود...يه بار ديد سر جله نشسته...اما خودکار و مداد نداره..





يه بار ديد همه سوالهارو جواب داده تازه فهميده برگه مال خودش نيست





يه بار خواب ديد يه سوال و بلد نيست از عصبانيت برگه اش و پاره کرد .....خلاصه اينقدر خواب ديد تا پشيمون شد از خوابيدن..شب قبل شهروز بهش زنگ زده بود و گفته بود رتبه زير 1000 يادت نره و مي گل حسابي بهش خنديده بود..بعدم گفته بود صبح آرمان مياد دنبالت





چند بار مدادها و پاک کنهاش و چک کرد....لباس پوشيد مقنعه اش رو شب قبل اتو کرده بود..مانتو گشاد و راحتي پوشيد....کفش کالج راحت هم پاش کرد...بايد خيلي راحت ميبود تا بتونه تمرکز کنه....ساعت 6 جلوي در بود...آرمان هنوز نيومده بود...هوا خوب بود...کمي آرومش کرد...درسهارو تو ذهنش مرور کرد..چيزي يادش نبود..





romangram.com | @romangram_com