#می_گل(جلد_اول)_پارت_439


مي گل با اعتماد به حرف شهروز به سمت استخر رفت...

-لباسهات و در بيار!!!

-نه...با لباس ميام...

-اصلا حرفشم نزنا...من اينقدر بدم مياد بالباس برن تو استخر..هر کاري يه لباسي داره...مثل اين ميمونه با لباس فضانوردي بري غواصي!!!

مي گل با شنيدن اين تعبير خنديد و گفت...نه...من اصلا نميام تو آب....

-پس يه ليوان از اون برام بريز من بخورم!!!

-چقدر تو مشروب ميخوري....

-زياد ميخورم؟؟

-نميخوري؟؟

تو دلش گفت:خواهرت که نظر ديگه اي داشت...

-باشه...تو بريز..من کمش و ميخورم!!!

مي گل لبخند زد...رفت و کمي مشروب توي گيلاس ريخت و اورد لب استخر داد دست شهروز که منتظرش بود...


romangram.com | @romangram_com