#می_گل(جلد_اول)_پارت_438

مي گل نفسش و حبس کرد تا وقتي که شهروز جلوي پاهاش از اب اومد بيرون...نفس و بيرون داد و گفت:خانوم من چطوره؟

-ديوونه...ترسيدم..

-گفتم که نترس بار اولم نيست!!چرا نمياي تو اب؟

مي گل خيره به بدن ورزيده و لخت شهروز گفت:شنا بلد نيستم...

-خب يادت ميدم...

مي گل از ترسش از توي اب بيرون رفت و گفت:نه...ميترسم...

-لوس!!!بدو بيا تو اب ببينم...

-نه

-بابا اينجا پات ميرسه ببين...

بعد از اين حرفش بلند شد ايستاد...اب تا زير شکم شهروز بود!!

-تو قدت بلنده!!!

-بابا ديگه هرچقدرم بلند باشه اينقدري نيست تو بري زير اب بيا...



romangram.com | @romangram_com