#می_گل(جلد_اول)_پارت_422
-اين اتاق قبلا مال تر گل بوده!!
وقتي ديد شهروز رهاش کرد به سمتش بگشت...شهروز نگاه غضبناکي بهش کرد و گفت:اصلا ضد حال زدن تو خونته!!!بيا بريم صبحانه بخور
-من جدي پرسيدم!!
شهروز که از ايوون خارج شده بود با عصبانيت برگشت تو ايوون و گفت:تر گل پيش من ميخوابيد نه جدا!!!!
منتظر عکس العمل مي گل نموند و رفت پايين اما نيمه هاي راه پشيمون شد...
*نبايد به اين صراحت ميگفتم...تو روحيه اش تاثير ميزاره!تو رابطه اش با من تاثير ميزاره...خدايا چرا اينقدر اين دختر ساده است...آخه اين چه سواليه؟...
*اون ساده است تو چرا اعصاب نداري...ميمردي راهت و ميکشيدي ميرفتي جواب نميدادي؟
پشت ميز با حرص لقمه ميگرفت و ميخورد که مي گل وارد آشپزخونه شد....شهروز سعي کرد آروم جلوه کنه
-بيا بشين
اما مي گل خيلي پکر و گرفته و تو فکر بود....
-مي گل!!!
مي گل سرش و اورد بالا و نگاهش و کرد.
شهروز لبخند زد و گفت:يه خواهشي ازت بکنم؟
romangram.com | @romangram_com