#می_گل(جلد_اول)_پارت_423


مي گل با نگاه خيره اش و سکوتش گفت بگو.

-خواهش ميکنم..خواهش ميکنم...از ته دل ازت ميخوام ديگه هيچ سوالي در مورد گذشته من نپرسي...مخصوصا در مورد خواهرت....بابا بي انصاف من تورو دوست دارم...الان همه فکر و ذهنم تو هستي..بعد مياي در مورد خواهرت ميپرسي...

بعد سري تکون داد و گفت:خدا بيامرزتش....اما رابطه من با تو و من با اون تفاوت داره!!!اينقدرم ضد حال نزن به من بيچاره...

-باشه...

اين تنها جوابش بود و شروع کرد به صبحانه خوردن...شهروزم چيزي نگفت..نشست و نگاهش کرد...بعد از اينکه صبحانه اش تموم شد...تشکري کرد و خواست بلند بشه که شهروز گفت:بدو بيا صبح بخير من و بگو...نذاشتي تو بالکن بگيرمش که!!!

مي گل لبخند زد....

-تو توي هيچ شرايطي ول کن نيستي!!!

شهروز سرش و بالا انداخت و گفت:نه...نيستم!!!

-من دلم نميخواد امروز بهت صبح بخير بگم..اين و گفت و رفت بيرون...

-باشه مي گل خانوم!!!دارم برات!!!ببين کي گفتم!!!

مي گل بلافاصله بعد از صبحانه برگشت تو اتاقش و روي بالکن.....هر چقدر اين منظره رو ميديد سير نميشد....فکر ميکرد يه تکه از بهشته...مخصوصا که هوا ابر شده بود و مه داشت کوههارو ميپوشوند!...

-ميخواي بريم تله کابين؟


romangram.com | @romangram_com