#می_گل(جلد_اول)_پارت_421


مي گل برگشت به شهروز نگاه کرد و گفت:ميبيني؟؟؟

اما وقتي نگاه شهروز خيره به خودش ديد...بالشتش و پرت کرد سمت شهروز گفت:مرتيکه هيز عوضي!!!

شهروز خنديد...از ته دل...حقيقتش اين بود که هيزي نکرد...فقط براي اينکه مي گل و بخندونه اين کار و کرد....در واقع دنيا ديده تر از اين بود که پو شيدن يه تاپ بخواد از خود بي خودش کنه!!!!

شهروز در حالي که ميرفت بيرون گفت:بدو بيا صبحانه بخور بريم يه دوري بزنيم!!!

با رفتن شهروز مي گل از جاش بلند شد...شلوارک کوتاه پوشيده بود با يه تاپ....اين مدل لباسهاس رو براي شب خوابيدنش برداشته بود...

-در ايوون اتاقش و باز کرد و قبل از اينکه بيرون بره پتو روي تختش و برداشت و پيچيد دور خودش....هم براي اينکه پوشيده بشه...هم کمي از سرماي هوا کم کنه!!!..در حالي که پتورو به خودش پيچيده بود وسط ايوون بزرگ ايستاد!!!به کوههاي مخملي سبز نگاه کرد..خدايا اين همه زيبايي بود و من ازش بي خبر بودم؟؟؟چقدر اينجا قشنگه....خدا بيامرزتت تر گل...هميشه ميومدي ميگفتي ويلاي شهروز خيلي باحاله ها...اما شنيدن کي بود مانند ديدن....چشم چرخوند...اون دور تر ها تله کابينهاي قرمز رنگ از وسط درختها حرکت ميکردن....

*اون هم بايد جالب باشه...ترگل سوار شده بود...البته گفته بود شهروز باهاشون نرفته و با علي سوار شدن....علي!!!!حتما از همون جا شروع کرده به خيانت به شهروز!!!

با ياد تر گل فکر کرد...يعني اون وقتها هم همين اتاق و ميداده به ترگل؟؟؟؟با اين فکر برگشت تا نگاهي تو اتاق بندازه..اين کارش غير ارادي بود....اما با ديدن شهروز که يه پاش و به ديوار زده بود و دست به سينه نگاهش ميکرد جا خورد....لبخند مليح شهروز اوج عشقش و بيان ميکرد.

-قشنگه نه؟

با اين حرف از ديوار کنده شد و به سمت مي گل اومد!!-

-خيلي....شهروز؟؟؟

شهروز که حالا دستش و دور کمر مي گل حلقه کرده بود و چونه اش و روي شونه ي اون گذاشته بود گفت:جان دلم؟


romangram.com | @romangram_com