#می_گل(جلد_اول)_پارت_412
به سمت دود رفت....دستش و از پشت دور گردن شهروز حلقه کرد...بوسه اي رو گونه اش نشوند و گفت:ببخشيد!!!
شهروز با عصبانيت دست مي گل و از دور گردنش باز کرد و دولا شد رو ميز و ليوان مشروبش و برداشت و همونطور که دلا شده بود دستهاش و روي پاش گذاشت و به ميز خيره شد...
مي گل بغض کرد...حس کرد باز تنها شده....در حالي که چشمهاش پر از اشک بود مبل ال رو دور زد..رفت و درست جلوي پاي شهروز زانو زد......قطره اشکي از گوشه چشمش پايين اومد ...شهروز نگاهشم نميکرد....
-باهام قهري؟
صداي لرزون مي گل سر شهروز و به سمت صورت غم گرفته اش گردوند!
اشک مي گل و از روي صورتش پاک کرد و گفت:د...گريه نکنيا!!!
-مگه نگفتي از هم ناراحت شديم رک و راست به هم بگيم؟؟پس چرا تو قهر ميکني؟
-من قهر نکردم..مگه من بچه ام؟
-پس چرا دستم و از دور گردنت برداشتي؟
-يه وقتها يه کارايي ميکني و يه حرفهايي ميزني که ادم فکر ميکنه با يه زن 40 ساله طرفه...يه وقتها اينقدر بچه ميشي که فکر ميکنم اميدي به بزرگ شدنت نيست!
مي گل احساس کرد شهروز آروم شده...نشست کنارش و سرش و گذاشت روي شونه اش و گفت:تو تنها حامي مني شهروز.....تنهام نذار!!!!
romangram.com | @romangram_com