#می_گل(جلد_اول)_پارت_411


-نخير...نميدوني بدون...صيغه محرميت وقتي يکي از طرفين ناراضي باشه خود به خود فسخه!!!

-صيغه کيلو چنده؟؟؟من چيکار دارم به صيغه....اينها همش کلاه شرعيه...!!

-براي تو شايد...اما براي من نه!!!!

-مي گل عصبانيم نکن..ميکنم کاري و که نميخوام بکنما!!!

مي گل از جاش بلند شد و روبروي شهروز ايستاد و گفت:چيکار ميخواي بکني؟؟؟بکن...اول اخرش ميکني....پس بهانه نيار....بکن خيال خودت و من و راحت کن....خسته شدم از اين استرس لعنتي!!!

شهروز نفسش و از بيني بيرون داد....دستش و روي لبهاش کشيد...محکم تر از هميشه....دست ديگه اش و مشت کرده بود و فشار ميداد...

*شيطونه ميگه يه زهر چشم ازش بگيرم...اما نه....بايد باهاش مدارا کنم..درست ميشه!!!

-چيه؟؟؟به چي فکر ميکني؟؟؟محرميت و بهانه کردي تا به خواستت برسي؟؟؟

-حيف که دوستت دارم...وگرنه نشونت ميدادم بهانه يعني چي؟

با رفتن شهروز مي گل خودش و روي تخت پرت کرد و دوباره گريه کرد....

*باهاش بد حرف زدم....چرا؟؟؟چرا بايد اينطوري بشه؟؟؟چرا بعد از هر بار لذت بايد اين شيريني و زهر کنم؟؟؟تقصير منه...؟؟؟اره...تقصير منه!!!هنوز نميدونم کجاي اين رابطه ام....اه...مي گل خيلي احمقي.....هي شهروز اين طناب و وصل ميکنه تو ميزني پاره اش ميکني!!!

تا 10 شب هر کاري کرد نتونست تمرکز کنه و درس بخونه....بالاخره تصميمش و گرفت...بلند شد و رفت بيرون...خونه تاريک بود..اما دود سيگار شهروز علامت ميداد که شهروز کجا نشسته!!!


romangram.com | @romangram_com