#می_گل(جلد_اول)_پارت_410

شهروز با چشمهاي خمار شده و ناکامش رفتن مي گل و نگاه کرد!دستي تو موهاش کشيد...

-لعنتي...خب بلد نيست راست ميگه!!!

*يعني تو فيلمها هم نديده؟

*حتما نديده که اينکار و نکرد ديگه...خب بهش ياد بده...از بس هر چي خواستي فراهم بوده بلد نيستي با مهربوني يه کاري و از کسي بخواي؟

رفت بيرون...پشت در اتاق مي گل کمي مکث کرد...مي گل سرش و تو بالشت فرو برده بود و گريه ميکرد....

در زد...اما بلافاصله مي گل فرياد زد!

-راحتم بزار....نميخوام ببينمت...

شهروز بي توجه به اين حرف در و باز کرد و رفت تو...

-گريه ميکني؟

-به تو ربطي نداره!!!

-داره...خوبم داره..چون از دست من ناراحتي!!!

-برو از اتاقم بيرون...از اين به بعد بين من و تو هيچي نيست...فهميدي؟

-چرا عزيزم...هست...تا آخر شهريور هست!!!

romangram.com | @romangram_com