#می_گل(جلد_اول)_پارت_409
-ااا...تو کجا بودي؟
شهروز سرش و تو گردن مي گل فرو برد...پشت در...در کمين !!!
-بدجنس نشو...
-شد يه بار من بغلت کنم تو ضد حال نشي؟؟؟با ميل خودت و در اختيار من بزاري؟
-ديگه؟؟؟
-همين...چيز ديگه نميخوام!!!
مي گل برگشت سمت شهروز...حالا روبروي هم ايستاده بودن..خودش و چسبوند به شهروز پاش و بلند کرد و لبش و رو لبهاي شهروز گذاشت.....اما بايد ميدونست خيال باطله اگر فکر کنه اين تماس پايان زودهنگام داره...وقتي شهروز از روي زمين بلندش کرد و اون و بيشتر به خودش فشار داد...صداي جيغ مانندي از ته گلوش خارج کرد....پاهاش بين زمين و هوا معلق مونده بود....همين موضوع باعث ميشد شهروز تعادل نداشه باشه...با عصبانيت لبش و از روي لبهاي مي گل جدا کرد و داد زد...پات و دور کمرم حلقه کن!
مي گل که با اين داد همه حسش از بين رفته بود با يه حرکت از بغل شهروز پايين پريد و گفت:چرا داد ميزني؟؟
-اينم من بايد بهت ياد بدم؟خب پات و حلقه کن دور کمرم ديگه!!!
-برو بابا...با اين محبت کردنت....اصلا تقصير منه که به تو رو ميدم....
-شهروز بازوي مي گل و که داشت ميرفت گرفت و گفت:وقتي داريم با هم عشق بازي ميکنيم در حيني که لذت ميبري بايد لذت بدي!!!
-تو اينقدر از اين لذتها بردي که هيچ لذتي ارضات نميکنه بدبخت....منم تا حالا از اين گهاي زيادي نخوردم که بدونم بايد چيکار کنم..بار آخرتم باشه سرم داد زدي!!!
romangram.com | @romangram_com