#می_گل(جلد_اول)_پارت_347


بعد تو چشمهاي غمگين شهروز نگاه کرد و منتظر تاييد موند!



شهروز لبخند مهربوني زد و گفت:حتما اينطوريه!

مي گل نفس عميقي کشيد و گفت:دارم خفه ميشم شهروز...شهروز ديگه چشمهاي تر گل خوشگل نبود...چرا اينجوري بود؟؟چي شده اصلا؟؟چرا کسي به من چيزي نميگه؟؟

-ما هم نميدونيم چي شده...بعدا ميفهميم...

شهروز ميخوان خاکش کنن؟

-مي گل...اينقدر فکر نکن....

-فکر نکنم؟؟پس چکار کنم؟؟خواهرم بود...ميفهمي؟؟؟

شهروز شونه هاي مي گل و که نيم خيز شده بود و با عصبانيت اين جملات و ميگفت گرفت و خوابوند و گفت:خيلي خب...باشه....ميدونم خواهرت بود...اما...اما...

ميخواست بگه مرگ حقه...اما ترسيد..اين جمله تسلي بخش مي گل نبود..اون الان هيچ توجيهي و نميتونست قبول کنه!

مي گل گريه کرد....زير لب زمزم کرد...خيلي بي معرفتي تر گل!!!چي ميشد مثل ادم زندگي ميکردي؟

دوباره برگشت رو به شهروز و گفت:ميگي چطوري...چطوري؟؟؟چطوري اين اتفاق افتاده؟


romangram.com | @romangram_com