#می_گل(جلد_اول)_پارت_348

-منم درست نميدونم گلم...فکر کنم خود کشي کرده!

مي گل به سقف خيره شد و چشمهاش و بست..شهروز ترسيد! آروم صداش زد!

-حتي با گناه مرد!!!!تا آخرين لحظه هم از گناه دست بر نداشت!

آرمان وارد اتاق شد...شهروز با سر ازش پرسيد چه خبر؟

-خوابه؟

اين و خيلي آروم پرسيد!

شهروز با سر جواب منفي داد!

-هيچي....

شهروز بلند شد که برن بيرون و با هم صحبت کنن..اما مي گل با همون چشمهاي بسته گفت:چيزي هست که من نبايد بدونم؟

آرمان:نه چيزي نيست!

-پس چرا داريد ميريد بيرون؟

شهروز:خواستيم اذيت نشي...گفتم شايد خواب باشي!

مي گل که ديگه گريه هم نميکرد چشمهاش و باز کرد و گفت:نيستم..به منم بگيد چي شده..مگه من بچه ام از من پنهان ميکنيد؟

romangram.com | @romangram_com