#می_گل(جلد_اول)_پارت_346

-خب فشارت بهتره...الان خوب ميشي..!!!

رو به آرمان و شهروز کرد و گفت:

بعد از اين سرم ببريدش درمانگاه...شايد احتياج به آرامبخش داشته باشه!

البته اين جملات و آروم ميگفت طوري که مي گل نشنوه و همبن سکوت باعث شد مي گل دوباره موقعيتش و به ياد بياره!!!وقتي خوب هوشيار شد اشک از گوشه چشمش سرازير شد...

شهروز به سمت مي گل برگشت....با ديدن اشکهاش به سمتش رفت و گفت:گريه کن عزيزم...گريه کن آروم بشي!!!

-شهروز ميدوني چي ديديم؟ميدوني؟

-نه عزيزم..نميخواد بگي..نميخوام يادت بياد!

-پس برم به کي بگم چي ديديم؟

شهروز نشست روي صندلي کنار تخت...آرمان دنبال يه سري کار اداري رفته بود..

-دوست داري بگي بگو...ميشنوم!

-آرمان ترگل و يادته؟؟؟آره؟؟يادته چقدر خوشگل بود؟

شهروز نفس عميقي کشيد...دلش نميخواست تر گل و يادش باشه...دوست داشت همه ذهنش براي مي گل باشه اما گفت:آره...يادمه!!!

-شهروز...ببيني نميشناسيش....شهروز....ترگل ديگه نيست....شهروز من تنها شدم.....ميدوني اون کي بود؟؟خواهرم بود...خواهري که من و فروخت...اما من باز هم دوستش داشتم....شهروز من حالا چيکار کنم؟؟؟کاش اون خواب و نميديدم...شهروز کاش خدا يه بار...فقط يه بار ديگه يهش فرصت ميداد..شايد درست ميشد...من ميدونم اون الان پشيمونه...مگه نه؟

romangram.com | @romangram_com