#می_گل(جلد_اول)_پارت_334

-خاله:من جدي گفتم!در مورد ازدواجتون الان نميدونم چه تصميمي داريد...اما بايد به هم محرم بشيد!

-شهروز نذاشت خاله ادامه بده و معترضانه گفت:خاله!!!!!

--خاله نداره...وقتي تو يه خونه ايد بايد محرم باشيد....عروسي و ميگن يه شبه..اشکال نداره...نامزدي و ميگن يه شبه اشکال نداره...حنابندون ميشه ميگن يه شبه اشکال نداره...شماها چي؟؟چند شبه؟!

-شهروز:خاله محرميت چيه؟؟؟من و مي گل مثل يه خواهر برادريم!!

--خودت و گول نزن پسرم...شما نا محرميد....دستتون تا حالا به هم نخورده؟

-مي گل و شهروز با اين سوال برگشتن همديگه رو نگاه کردن...هر دو به يه چيز فکر کردن!!دست که هيچي لبهامونم به هم خورده!!!

--ديديد گفتم؟؟؟سکوت علامت مثبته!!!هيچ حرفي توش نيست!!

-اومد ادامه بده که خانومي کمي از خودش جوونتر رشته کلام و از دستش گرفت

--ايران جان....ميگن مادر داماد بياد!



ايران خانوم از جاش بلند شد عذرخواهي کوتاهي کرد و غر زد: من و چيکار دارن؟من اون وسط نميرم شو اجرا کنما!!!اصلا نميخوان تمومش کنن؟؟؟

مي گل هر دو خواهر رو در حالي که با کت و دامنهاي پوشيده و با حجاب کامل ازشون دور ميشدن با نگاهش بدرقه کرد ...بعد برگشت سمت شهروز...با شرم سرش و بالا آورد..شهروز داشت به سمتي که همه ميرقصيدن نگاه ميکرد...مي گل فکر کرد حواسش نيست...خواست اون هم برگرده و همون جارو ببينه که شهروز گفت:نظرت در مورد نظر خاله چيه؟!

-مي گل برگشت و صورتش و نگاه کرد!همچنان جاي ديگه اي رو نگاه ميکرد...شايد براي اينکه نخواست مي گل شرمزده و خجول تصميم بگيره و نظر بده!

romangram.com | @romangram_com