#می_گل(جلد_اول)_پارت_333
--سلام شهروز جان!
-شهروز:سلام خاله...خوبي؟مبارک باشه...بالاخره اين بيچاره رو دستش و بند کردي؟؟؟
-خاله که در واقع مادر آرمان بود صندلي و کشيد کنار و نشست کنار مي گل و گفت:پس چي؟؟؟تازه تصميم گرفت دست تورو هم بند کنم.
-بعد از اين جمله دستش و روي دست مي گل که روي ميز بود گذاشت و فشاري بهش داد!
-مي گل که فشار دست مادر آرمان نگاهش و روي دستش چرخونده بود باز متوجه چهره خوشرو و بدون آرايش و قرار گرفته در قاب روسري که محکم بسته شده بود و حتي ذره اي از موهاش هم معلوم نبود شد!
-لبخند زد...اما لبخندي که هيچ معني نداشت...
-شهروز شرمش و با برداشتن يک انگور فرو داد و لبخندي زد و در حالي که با انگور تو دستش بازي ميکرد گفت:دستت درد نکنه خاله...بنگاه شادماني باز کردي؟
--آره!!مگه بده؟؟کار خير هم هست!
--حالا کودوم بيچاره اي رو برام زير سر داري؟
-درواقع ميدونست منظور خاله چيه اما خودش و زده بود به همون کوچه معروف!
-مادر آرمان با چشم خريدار مي گل و نگاهي کرد و گفت:اب در کوزه و ما گرد جهان ميگرديم؟
-شهروز:بسه خاله بي خيال.....دختر مردم و بيچاره نکن!!!
romangram.com | @romangram_com