#می_گل(جلد_اول)_پارت_332

-باز مي گل خواست چيزي بگه که شهروز گفت:هيييسسس...صبر کن!!!فقط ميدوني مشکل چيه؟؟؟مشکل اختلاف عقيده و تفاوت ديد ما نسبت به دوست داشتنه!!!اين چند روزه من خيلي فکر کردم به اين که مشکل کار کجاست؟چرا بايد رابطه ما اينطوري باشه....تو تا يه حدي جلو مياي...يهو ميزني همه چيز و خراب ميکني!!!و به يه نتيجه رسيدم...تو عشق نميخواي...تو پدر ميخواي مي گل!!تو تا حدي ميزاري من بهت نزديک بشم که يه پدر به دخترش نزديک ميشه...از اون حد به بعد برات قابل درک نيست...!!!اون روز وقتي توي باشگاه گفتي جاي پدرمي حرفت و به شوخي گرفتم...اما بايد درک ميکردم تو اينقدر پاک و ساده هستي که تو هر کلمه ات يه صداقتي باشه!!!حالا الان...من موندم و يه عشق پاک به دختري که عشق و مهر پدري ميخواد....ولي باشه....من حاضرم ترو در کنارم داشته باشم...اما نقش پدرت و بازي کنم!!فقط ازت يه خواهش دارم...باور کن..از ته دلت باور کن و قسم ميخورم..به مرگ....

-.کمي مکث کرد دستش و چند بار روي لبهاش کشيد..همون کاري که هر وقت عصبي بود ميکرد ...کمي اروم شد و باز ادامه داد!

--دوست ندارم مرگ تورو قسم ميخورم..اما ميخورم که باور کني....به مرگ خودت به مرگ خودم هيچ کودوم از تماسهايي که من با تو داشتم چه بوسه بوده چه دستت و گرفتم چه تو بغلم کشيدمت...هيچ کودوم از روي هوس نبود...هيچ کودوم مي گل...همشون سرشار از عشقي بوده که از جووني جمع شده بود...بکر بکر بود...و هست....!!!

-حلقه اشک تو چشمهاي مي گل خيلي دووم نياوردن که پايين نيان...وقتي روي گونه هاي برجسته مي گل چکيدن شهروز چشم ازش گرفت...اخم کرد و گفت:گريه ات براي چيه؟؟؟

-و مي گل تو دلش گفت:براي حقيقتي که خودمم دنبالش ميگشتم...راست ميگي من ازت مهر پدري ميخواستم!!!

-شهروز بعد از پک محکمي که به قليون زد دوباره گفت:ميخواي گريه کني بريم بيرون...زشته نگاهمون ميکنن!!!!

-مي گل با احتياط براي اينکه آرايشش خراب نشه اشکهاش و پاک کرد و گفت:نه...گريه نميکنم!!!

--ميکشي؟؟؟

--نه!!!

--ميخواي بريم؟؟

--اوهوم!!!

-با هم از جا بلند شدن..شهروز مقداري پول بابت انعام گذاشت و با همون ژست هميشگي مسير شني رو طي کردن..هنوز کاملا روي صندليشون جابجا نشده بودن که صداي زنونه اي مي گل و شهروز رو متوجه کرد

-

romangram.com | @romangram_com