#می_گل(جلد_اول)_پارت_284



-مي گل با بغض گفت:خب بگو!

-اولا من با تو اينجا هيچ کار ندارم....حتي اگر خودتم ميخواستي من کاري نميکردم...اون هم با فاصله يه در با يه زن و مرد غريبه...غريبه که هيچ آشنا هم بودن کاري نميکردم.....اينقدر لاشي نيستم که اين و نفهمم!در ثاني....آدم با عشقش براي بار اول اينطوري همخواب نميشه...حد اقل من نميشم...مطمئن باش اگر قرار باشه بين ما رابطه اي پيش بياد اينجا و تو اين وضعيت نيست.....!

مي گل فقط نگاهش کرد...يه نگاه با شک...دوست داشت حرفهاش و باور کنه...اما وقتي ياد گذشته شهروز ميافتاد باز ميترسيد...نگاهش به دستهاش که تو دستهاي گرم شهروز بود نگاه کرد....حس بدي نداشت....نگاهش و برگردونت رو چشمهاي شهروز...با عشق داشت نگاهش ميکرد!

چه ايرادي داره يه بارم من از اين همه احساسات لذت ببرم؟؟؟

هيچي فقط اون موقع ميشي ترگل...

نخير...نميشم...من مثل اون نيستم...

با حرکت دست شهروز که داشت شالش و از دور گردنش باز ميکرد به خودش اومد...

-چيکار ميکني؟

-هيسسسس!!!در بيار بخواب ديگه!ساعت 1 شد!

-نه..همينجوري ميخوابم..تو هم لباس بپوش....

شهروز کلافه دستش و دراز کرد و بلوزش و برداشت و کشيد تنش....بع با حرص گفت:بيا...تو هم اون مانتو رو در بيار بخواب....

-نه...

romangram.com | @romangram_com