#می_گل(جلد_اول)_پارت_283
همون موقع چراغها هم خاموش شد...حالا تنها نوري که تو اتاق بود نور مهتاب درخشاني بود که بعد از يه بارندگي تو آسمون خود نمايي ميکرد و حالا تو تاريکي اتاق چشمهاي مي گل و درخشانتر کرده بود!
-يه چيزي بهت بگم...بعد برو بشين سر جات!
-لباست و بپوش!تا بيام
-بيا يه دقيقه...بعد لباسم و ميپوشم...
-نه!!!
-داري عصبانيم ميکني مي گل...ميگم يه دقيقه بيا اينجا!
لحن و صدا و چشمهاش اين باور و به مي گل داد که واقعا عصباني شده
-ميام اما دست بهم نزن!
-خيلي خب بيا!
مي گل رفت جلو....شهروز پتو رو زد کنار و گفت بيا اين زير...
مي گل خواست برگرده کنار ديوار که شهروز دستش و گرفت با يه فشار خوابوندش!
قبل از اينکه مي گل چيزي بگه گفت:هييييسسس..گوش کن ببين چي ميگم!
romangram.com | @romangram_com